ای کاش آرزویم در او جـان نمی یافتـ!
دوست داشته شدن شیرینه، ولی دوست داشته شدن توسط کسی که اجازه دوست داشتنش رو نداری تلخه، خیلی تلخه !!
+ ببخش
دوست داشته شدن شیرینه، ولی دوست داشته شدن توسط کسی که اجازه دوست داشتنش رو نداری تلخه، خیلی تلخه !!
+ ببخش
دوباره باز .. تمومه انتظارمو .. تمومه خاطراتمو .. قدم زدم
کنار تو .. تو این خیال لعنتی .. نه این دفعه براحتی .. قدم زدم
بارون اومد .. رو گونه های خستمو ... با این دل شکستمو .. قدم زدم
...
یادم افتار به روزایی که خیابون همیشگیو هی میرفتیم و برمیگشتیم و موقع خداحافظی تو چشمای هم نگاه میکردیم و میگفتیم یه باره دیگه ...
دلم برای خندیدن دونفرمون تنگ شده الان با کیا میخندی ؟!!
آویشنِ این روزها دلتنگـــ ه
دیروز صبح با مادر رفته بودیم امامزاده ، مادر تکیه داد به دیوار نزدیک در شبستان امامزاده من هم روبروش نشستم تا یه خانومی اومد و ازم اجازه خواست که پیشم بشینه . یکم که گذشت یه دختر خانومی اومد و خودشو بین من و مادرش جا کرد و چند دقیقه بعد هم دختر دومی ! بعد از خوندن جز 21 قرآن در شبستان و باز کردن و من تازه فهمیدم دقیقا جلوی قسمت ورودی نشستم :( با راهنمایی یکی از خادمین رفتم داخل شبستان . هنوز خلوت بود و جا برای نشستن بسیار !
منم نزدیک یکی از ستون ها نشستم تا بین دو نماز تکیه بدم به ستون ولی به دقیقه نکشیده از فکرم پشیمون شدم چون شبستان سریع پر شد و من داشتم میرفتم تو ستون انقدر که خانوم ها بهم فشار می آوردن :دی
بماند که موقع ورود به امامزاده باز هم با خادمان خوش اخلاق !! صحن روبرو شدیم ...
بماند سال قبل هم خوش و بش کوتاهی با هم داشتیم :D
بماند که بعضی از ماها هنوز فرق بین مکان عمومی و خانه ی شخصی را تشخیص نمیدهیم و فکر میکنیم میشود در امامزاده هم مثل خانه لم داد و راحت نشست، به جهنم که بقیه سخت شان است . میخواهند زرنگ باشند و جا بگیرند برای خودشان !
بماند که صف جلویی مان در حالت نشسته دو خانم معمولی و یک پسر بچه نشسته بودند ولی وقتی ایستادند برای 2 نفر دیگر هم جاشد تازه یک جای خالی دیگر هم داشتند!
بماند در راه بازگشت وقتی تاکسی برایمان ایستاد برای احترام گذاشتیم اول خانم مسنی که ایستاده بود سوار شود ولی به محض سوار شدن گفت دربست است و یک ماشین دیگر برای خودتان جور کنید !
همه این ها بماند کنار
ولی یادم بماند :
خانوم کمک خادمی که خیلی مودبانه از من خواست تا برای نماز به شبستان برم و انقدر مودب و مهربان بود که میخواستم هی تخلف کنم تا بیاید و ارشادم کند ;) ؛
قاریانی که انقدر دلنشین و آرام قرآن میخواندند که دوست نداشتی جزو تمام شود :x ؛
و در آخر هم تاکسی دربستی صلواتی !
خوبی ها کم (ولی دلنشین)و بد خلقی ها زیاد بود ، نمیدونم روزه باعث این بدخلقی شده بود یا چیز دیگه ای ولی کاش یاد بگیریم کمی، فقط کمی با یکدیگر مهربان تر باشیم . آنوقت دنیای زیباتری خواهیم داشت ^_^
نمای بیرونی امامزاده :
شبستان و ستون های دوست داشتنیش :
*اولین وبلاگ من سال 85 ساخته شد، تقریبا روزی 6 تا پست
میذاشتم و هر ثانیه چک میکردم ببینم نظری ثبت شده یا نه ! خلاصه تا یک ماه
همینطوری پیش رفت و غیر از نظرهایی چون "وبلاگ زیبایی داری پیش ما هم بیا" و
"کسب درآمد اینترنتی از طریق ..." و ... نظری ثبت نشد باز جای شکرش باقی بود که دوستای همکلاسیم میومدن و بعضی وقت ها با اسم معلم ها باهام شوخی می کردن
*چند ماه که گذشت کم کم به مخاطبین وبلاگم اضافه شد و
دوستای زیادی پیدا کردم، دیگه از پستای بی محتوا خبری نبود و ساعت ها فکر
میکردم چی بنویسم و با چه عکسی انتشارش بدم ، آمار بازدید روز به روز بالا
میرفت و همینطور نظر ها ، روزای خوبی بود
*فعالیت وبلاگی من سال 88 و با قبولیم توی دانشگاه متوقف شد و انقدر سرگرم درس و دانشگاه شدم که یادم رفت وبلاگی دارم با ستاره هایی که منتظر منن تا براشون حرف بزنم و مطلب بزارم .
*سال 90 خیلی اتفاقی وبلاگمو باز کردم و دیدم ستاره هام رفتن قهر آستینارو بالا زدم حسابی گرد و خاک راه انداختم قالب و عوض کردم ، یه موزیک شاد گذاشتم و با فونت درشتی نوشتم من برگشتم ...
ولی هیچ استقبالی ازم صورت نگرفت
واقعیت این بود که وبلاگا یا بسته بودن یا مطلب جدیدی
نذاشته بودن و بعضیام خیلی شیک یه عکس خداحافظ گذاشتن که یعنی من رفتم از
اینجا دنبالم نگردید و این حرف ها ... مطمئنم همشون الآن انسان های موفقی شدن :) مثل من !
*این روز ها وبلاگ نویسی خیلی تغییر کرده، به نظر من مثبت که بوده تغییرات . اکثر وبلاگا شادتر ،صمیمی تر و رنگی تر شدن یادمه زمان وبلاگ نویسیم پس زمینه های سیاه مد بود با متن های غمگین و هر چی غمگین تر موفق ترر !!! امیدوارم بتونم با این موج تازه هم قدم شم و با روزانه های آویشن شروع میکنم ببینیم آخرش به کجا میرسم :)
اصلاح : سال 85 اولین وبلاگمو ساختم .