روزه آنها را برده بود به دنیای بداخلاق ها شاید ...
دیروز صبح با مادر رفته بودیم امامزاده ، مادر تکیه داد به دیوار نزدیک در شبستان امامزاده من هم روبروش نشستم تا یه خانومی اومد و ازم اجازه خواست که پیشم بشینه . یکم که گذشت یه دختر خانومی اومد و خودشو بین من و مادرش جا کرد و چند دقیقه بعد هم دختر دومی ! بعد از خوندن جز 21 قرآن در شبستان و باز کردن و من تازه فهمیدم دقیقا جلوی قسمت ورودی نشستم :( با راهنمایی یکی از خادمین رفتم داخل شبستان . هنوز خلوت بود و جا برای نشستن بسیار !
منم نزدیک یکی از ستون ها نشستم تا بین دو نماز تکیه بدم به ستون ولی به دقیقه نکشیده از فکرم پشیمون شدم چون شبستان سریع پر شد و من داشتم میرفتم تو ستون انقدر که خانوم ها بهم فشار می آوردن :دی
بماند که موقع ورود به امامزاده باز هم با خادمان خوش اخلاق !! صحن روبرو شدیم ...
بماند سال قبل هم خوش و بش کوتاهی با هم داشتیم :D
بماند که بعضی از ماها هنوز فرق بین مکان عمومی و خانه ی شخصی را تشخیص نمیدهیم و فکر میکنیم میشود در امامزاده هم مثل خانه لم داد و راحت نشست، به جهنم که بقیه سخت شان است . میخواهند زرنگ باشند و جا بگیرند برای خودشان !
بماند که صف جلویی مان در حالت نشسته دو خانم معمولی و یک پسر بچه نشسته بودند ولی وقتی ایستادند برای 2 نفر دیگر هم جاشد تازه یک جای خالی دیگر هم داشتند!
بماند در راه بازگشت وقتی تاکسی برایمان ایستاد برای احترام گذاشتیم اول خانم مسنی که ایستاده بود سوار شود ولی به محض سوار شدن گفت دربست است و یک ماشین دیگر برای خودتان جور کنید !
همه این ها بماند کنار
ولی یادم بماند :
خانوم کمک خادمی که خیلی مودبانه از من خواست تا برای نماز به شبستان برم و انقدر مودب و مهربان بود که میخواستم هی تخلف کنم تا بیاید و ارشادم کند ;) ؛
قاریانی که انقدر دلنشین و آرام قرآن میخواندند که دوست نداشتی جزو تمام شود :x ؛
و در آخر هم تاکسی دربستی صلواتی !
خوبی ها کم (ولی دلنشین)و بد خلقی ها زیاد بود ، نمیدونم روزه باعث این بدخلقی شده بود یا چیز دیگه ای ولی کاش یاد بگیریم کمی، فقط کمی با یکدیگر مهربان تر باشیم . آنوقت دنیای زیباتری خواهیم داشت ^_^
نمای بیرونی امامزاده :
شبستان و ستون های دوست داشتنیش :